محمد تقي جعفري

143

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

در همان لحظات كه بر تارك مظلوم فرو مىرود ، آه آن مظلوم بسوهانى اعجاز - آميز تبديل مىشود ، لبهء ديگر همان شمشير را تيز مىكند و با دست انتقام الهى بر سر خود قاتل فرود مىآيد . اينست رأى من ، اگر شما اين رأى مرا ناديده بگيريد و آن را اطاعت نكنيد ، وجود اين رأى مانند عدم آن است . من بشما مىگويم و از شما مىخواهم اين حقيقت را بدانيد كه خداوندى كه مواد جامد زمينى را به حركت در آورده و حيات را از آنها بيرون آورده است و آن خداوندى كه از پديدهء حيات جان را پديدار ساخته و روان را از آن جان بوجود آورده است ، همان خداوند راه كمال و وسايل رسيدن به آن را نيز براى شما تهيه نموده و در اختيار شما گذاشته است . پس شما كه از خاك برخاسته‌ايد و مىتوانيد رهگذر گذرگاه كمال بينهايت شويد ، چرا به روى همان خاك خم مىگرديد . آيا شما مىخواهيد با اين خم شدن گمشدهء خود را پيدا كنيد بلى شما گمشده اى داريد ، ولى اگر اين گمشدهء شما در خاك بود ، شما را از خاك بيرون نمىآوردند و به بالا نمىكشيدند گمشدهء انسانى كه وابسته به بالا است ، در افق بالاتر است ، نه در خاك . اينست رأى من و شما كه اطاعت نمىكنيد ، وجود و عدم اين رأى براى شما يكسان است . آيا تاكنون اتفاق افتاده است كه در اين حقيقت حياتى بيانديشيد كه علت چيست كه شما در همه چيز به تفكر مىپردازيد و در همهء شئون زندگى طبيعى به مو شكافىهايى به حد لازم و كافى مىپردازيد ، بلكه گاهى اين تفكرات و مو شكافىهاى شما از حد عادى مىگذرد و به افراطگرى مىرسد ، با اين حال در صدد صرف لحظاتى از عمر خود در شناخت حقوق جانهاى خويشتن بر نمىآييد آخر ، چرا فكر نمىكنيد در اين كه چگونه ممكن است براى كمترين حركات زندگى طبيعى در جامعه حق و حقوقى وجود داشته باشد ، ولى براى جانهاى خودتان هيچ حق و حقوقى وجود نداشته باشد من چه بگويم در بارهء شما ، شما كه آدرس جان خود را از معاويه‌ها مىخواهيد و على بن